رضا قليخان هدايت
1480
مجمع الفصحاء ( فارسي )
سواران گزين كرد پيران هزار * همه جنگجوى از در كارزار بگفتار او سر برافراختند * شب و روز يكسر همىتاختند و زانروى گيو و فرنگيس و شاه * شدندى شتابان به بيراه و راه فرنگيس چون ناگهان بنگريد * درفش سپهدار توران بديد دوان شد بر گيو و آگاه كرد * بر آن خفتگان خواب كوتاه كرد به دو گفت گيو اى سر بانوان * چرا رنجه كردى بدينسان روان جهاندار پيروز يار منست * سر اختر اندر كنار منست رزم گيو با پيران ويسه چو رعد بهاران بغريد گيو * ز لشكر همىجست سالار نيو بلرزيد پيران چو لرزنده بيد * دل از جان شيرين شده نااميد برانگيخت اسب و بيفشرد ران * به گردن برآورد گرز گران هزيمت شد از گيو پيران شوم * پس اندر همىتاخت گيوش بروم نهانى از آن پهلوان نژند * ز فتراك بگشاد پيچان كمند سر پهلوان اندرآمد به بند * ز زين برگرفتش بخم كمند بيفكند بر خاك و دستش ببست * سليحش بپوشيد و خود برنشست ز افكنده شد روى هامون چو كوه * ز گرزش شدند آن دليران ستوه چنان لشكر گشن و مردان نيو * گريزان برفتند از پيش گيو دمان تا بنزديك پيران رسيد * همىخواست از تن سرش را بريد ابرشاه ايران گرفت آفرين * خروشيد و بوسيد روى زمين كه گر بنده بودى بدرگاه شاه * سياوخش هرگز نگشتى تباه به كيخسرو آنگه نگه كرد گيو * كه تا خود چه فرمان دهد شاه نيو فرنگيس گفتنش دو ديده پرآب * زبان پر ز نفرين افراسياب بما بخش اين نامور را كنون * كه هرگز نبد بر بدى رهنمون به دو داد اسب و دو دستش ببست * وزان پس بفرمود تا برنشست